پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
دایره البروج
نوشته شده در یکشنبه 18 مهر 1389
بازدید : 2777
نویسنده : takpar

امروز معامله به نفع شماست ولی سفر کردن توصیه نمی شود...

 

وقتی در را باز کرد آمد داخل ، هول شدم . سابقه نداشت آنقدر زود بیاید خونه . سر حال به نظر می رسید و با یک اشاره عازم شدیم .

صدای وحشتناک ترمز باعث شد تمام کلاغ های جنگل یک صدا گروه کر تشکیل دهند و آواز سر دهند و جنگل را غرق در شور کنند. همیشه فکر می کردم که توی جنگل کلاغی وجود ندارد . حداقل دوست داشتم که اینطور باشد . دزدان شهریه سیاه پوش . بر خلاف بقیه من فکر می کنم که که کلاغ ها شوم تر از جغد ها هستند . آنقدر زیاد عمر می کنند که آدم بهشان حسودیش می شود . اگر از یک کلاغ خانوم ، سوال کنید چند سالش است حتما روش نمی شود جواب دهد .

بعد از تموم شدن کار گروه کر ، صدای تشویق نیامد . اما من دوست داشتم از لژ شخصیمان دست بزنم . چرا که پیرمرد بد لباس بلند شده بود و انگار نه انگار که یک لژ خانوادگی بهش زده و دو سه متر آنطرف تر پیاده اش کرده . البته ما نباید بابت این سواری پولی از پیرمرد بگیریم . آخر وضعیت سرویس دهیمان چندان مناسب نبود  و پیرمرد را تنها بر روی کاپت لژمان همراهی کردیم . تازه کیلو متر شمارمان را هم صفر نکرده بدیم.

بیچاره رامین لبخند چند لحظه ی قبل روی صورتش یخ زده بود و حالا حالا ها ، فکر آب شدن نداشت . همان طور بهت زده به پیرمرد که به طرفمان می آمد نگاه می کرد .

بالاجبار یخش را شکست و بطرف پیرمرد روانه شد .آنقدر هول شده بود که دستی را نکشید و اگر من دیر جنبیده بودم لژمان پرت می شد وسط جمعیت .

 به نظر آن دو سه متر از توی لژ  طولانی تر بنظر می رسید . هرچی این دو مرد - یکی پیر یکی جوان ، یکی شیک پوش یکی بد پوش، ولی حالا هر دو پیاده - به سمت هم می رفتند نمی رسیدند . از دور دو عاشق و معشوق  به نظر می رسیدند ، که سال هاست یکدیگر را ندیده اند . البته چون هر دو مرد بودند نمی شد گفت لیلی و مجنون . از طرفی فکر می کنم اختلاف سنی لیلی و مجنون آنقدر ها زیاد نبوده . اگر هم بوده ، من  پیرمرد را بعنوان لیلی می گیرم تا این طوری انتقامی ازش گرفته باشم . فقط کم مانده بود که لیلی آغوشش را باز کند تا رامین یا همان مجنون سرعتش را بیشتر کند ، تا شاید آن دو سه متر کزایی تمام شود .

حال بنظر می رسید لژمان از یک ارکستر سمفونیک ، به یک تئاتر فرانسوی نقل مکان کرده و از قضا هملت داشت اجرا می شود. با تنها دو بازیگر .

از داخل لژ به صورت لیلی خیره شدم . هوا ابری و نیمه روشن بود ولی چراغ های لژ مجهزمان درست توی صورت پیرمرد بود . مثل اینکه زمان از آن حالت رکود خارج شد و رامین زیر بال و پر پیرمرد را گرفت . شاید منظومه ی شمسی از کنار یک سیاه چاله گذشته باشد و حالا که از جاذبه اش رها شدیم همه چیز به حالت عادی برگشته .

دیگر صبرم تمام شد و مثل اینکه سال ها سکوت کرده باشم از ماشین پیاده شدم و و روزه ی سکوتم را شکستم و گفتم : " رامین چیزیش شده ؟ " با این حرکت انتحاری حالم بهتر شد ولی از خودم بخاطر این آرامش آن هم در این وضعیت بدم آمد .

پیرمرد بیچاره ، می گفت طوری نیست شما بروید ، ولی رامین گوشش بدهکار نبود و می گفت شما هنوز گرمید و نمی فهمید . نمی فهمید طوری ادا شد که در جنگل طنین انداخت و کم مانده بود از این توهین ناخواسته خنده ام بگیرد . پیرمرد توجهی نکرد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن که بهمان نشان دهد طوریش نشده . از این فاصله ی دقیقا سه متری ، پیرمرد شبیه یکی از بچه کلاغ های عضو گروه کر بود که دارد تازه پرواز یاد می گیرد  .

تمام لذت این نمایش با بوق گوش خراش کامیون پشت سرم از بین رفت . راننده ی کامیون هر چی زور داشت ، روی طناب بوق بالای سرش گذاشته بود و و کم مانده بود از آن آویزان شود .

رامین بدو بدو آمد و به من گفت : " بشین " . خوشحال شدم که نمایش تمام شده ولی هنوز با پیرمرد خداحافظی نکرده بودیم . رامین با یک نیش گاز و بعد ترمز ماشین را به قسمت خاکی سمت چپ هدایت کرد . کامیون دیگر بوق نزد مثل اینکه راننده اش به او آداب نزاکت را یاد نداده .

هنوز نمایش تمام نشده بود . این بار رامین وظیفه ی خطیر کشیدن دستی را بر عهده گرفت و به سمت پیر مرد که او هم تازه پارک کرده بود بغل، رفت . البته پیرمرد دستی نداشت که بکشد .  تا به خودم آمد پیرمرد پشت سرم نشسته بود و ما داشتیم از یک جاده ی خاکی و باریک به سمت پایین می رفتیم .در واقع ما نمی رفتیم بلکه این جاذبه ی زمین بود که ما را داشت  می برد . تازه شیب زمین کم شده بود که پیرمرد چیز نا مفهومی گفت و رامین نگه داشت . پیرمرد پیاده شد و رامین هم پشت سرش . هوا دیگر کاملا تاریک شده بود .رامین در ماشین را باز کرد و بهم گفت : " پیاده شو . دعوتمون کرده بریم خونش . " از رامین بعید بود که چنین در خواستی را قبول کند . پیاده شدم و رامین دز دگیر ماشین را فعال کرد . دیگه بهش نگفتم که بابا اینجا دزدگیر به چه دردت می خوره .

نه زنی نه بچه ای . یک خونه ی خالی و یک پیرمرد . چراغ نفتی پیرمرد آنقدر زور نداشت که خانه را کاملا روشن کند .  سبد گوشه ی اتاق توجهم را جلب کرد . یک جوجه کلاغ . رویش هم یک تکه پارچه به سیاهی خودش . پیرمرد که داشت بهم چایی تعارف می کرد متوجه شد . گفت : " دیروز پیداش کردم . توی طوفان بال و پرش شکسته بود . " بدبخت صدایش هم در نمی آمد و توی جایش کز کرده  بود . سرش را هم گذاشته بود رو ی اتل بالش . " این طرفا کلاغ نیست . نمی دونم از کجا اومده ؟ " با خودم گفتم : " همین چند دقیقه پیش صدای گروه کر جنگل رو برداشته بود  ".

چای رو از توی سینی که جلوم گرفته بود برداشم . سینی را گذاشت جلومان و قندان رو هم به آن اضافه کرد . معذرت خواهی کرد و از در خارج شد .به رامین گفتم : " نمی خوای بریم ؟ هوا تاریک شده ." با آمدن صدای دزدگیر ماشین رامین جوابم رو نداد .

" ماشین نیست " . " ماشین نیست ؟ " پیرمرد هم نبود . به دست چپم نگاه کردم . هنوز گوشیه رامین توی دستم بود . یادم آمد که توی ماشین رامین شماره ی همراه پیرمرد را گرفته بود و من شماره را وارد کردم . برام عجیب نبود که یه پیرمرد که خانه اش برق ندارد ، تلفن همراه داشته باشد !!

بهش زنگ زدم ولی کسی جواب نداد .رامین بدو بددو از پشت خانه آمد و گفت بهش زنگ بزن . گفتم " دارم همین کار رو می کنم."

یک دفعه گوشی زنگ خورد . نفهمیدم کی خوابم برد . مجله رو گذاشتم رو میز و به موبایل رامین که توی دست چپم بود نگاه کردم . متوجه نشده بودم کی رامین آمده . ولی کیفش رو کنارم دیدم . صد دفعه تا حالا بهش گفتم که کیفش رو روی مبل نذارد .

تا به خودم آمدم صدای زنگ گوشی قطع شد.  رامین رو صدا کردم  . " گوشیت داشت زنگ می خورد "

دوباره گوشی زنگ خورد . شماره به اسم ماشاالله سیو شده بود . هر کی بود نمی شناختمش .

دکمه ی سبز رو زدم . " علو ....علو ......"صدای گروه کر می آمد.

- بله

- من از بیمارستان رامسر تماس می گیرم . یه پیرمرد با ماشین تصادف کرده و بی هوشه .البته نگران نشید حالش خوبه ...یعنی چندان بد نیست.ما جیبش رو گشتیم ، هیچی تو جیبش نبود الا این گوشی . آخرین بار با شما تماس گرفته . نه نه . شما باهاش تماس گرفتید .ا گه شما از بستگانشون هستید هرچه زود تر بییاد اینجا یا با .....علو ... صدام رو می شنوید ...علو...

گوشی رو قطع کردم . اگه رامین می فهمید ناراحت می شد .

دوباره نشستم روی مبل و گوشی را گذاشتم و بجاش مجله ام رو برداشتم .

متولدین مرداد ماه :

امروز معامله به نفع شماست ولی سفر کردن توصیه نمی شود . این روز را برای معامله از دست ندهید.

گوشی رو برداشتم و آخرین تماس رو پاک کردم .

توسط دوست خوبم بهزاد





مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید