پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
کفش های ورنی
نوشته شده در یکشنبه 18 مهر 1389
بازدید : 3211
نویسنده : takpar

صدای دلنشینی بود . اگر می توانستم ، چند بار دیگر می رفتم بیرون و می آمد داخل تا این صدا تکرار شود . انسان ها همیشه عاشق تکرار بوده اند . گرچه سخن از تنوع طلبی ، یک ادعا بیش نیست . ما می خوریم . ما خوابیم و سکث می کنیم . تکراری لذت بخش .
انسان مجموعه ای...


صدای دلنشینی بود . اگر می توانستم ، چند بار دیگر می رفتم بیرون و می آمد داخل تا این صدا تکرار شود . انسان ها همیشه عاشق تکرار بوده اند . گرچه سخن از تنوع طلبی ، یک ادعا بیش نیست . ما می خوریم . ما خوابیم و سکث می کنیم . تکراری لذت بخش .
انسان مجموعه ای از واقعیات و ادعاهاست . و دروغ لذت بخش ترین تکرار زندگیست . و تنوع طلبی تقریبا یک دروغ است . دروغی به همراه صعود به بالا .
اما مهم نیست . من از در خارج نمی شوم ولی فکرم شهوت تکرر را فرو می نشاند . صدای دلنشین زنگ بار ها و بارها تکرار می شود و تنها صدای گارسن ، پرچم ارضاء را به اهتزاز در می آورد .
- چی میل دارید؟
-شما چی میل دارید؟
-قربان اینجا میل من هیچ اهمیتی نداره .   
گارسن مکثی کرد و ادامه داد :
 -اینجا خواست ، خواست قربانه .
- اما من با تو موافق نیستم . حالا هرچی خودت میل داری برام بیار - هم خواست تو و هم خواست قربان - .
- پس یک قهوه ی تلخ و عذاب آور .
- ممنون می شم .
- راستس شما خیلی عجیبید . خیلی وقته که قریحه ی مردم مرده !!
- فکر می کنم که باید بگم :  ((متشکرم آقا )).
- میارم براتون  .

 

کافه ی کو چکی بود . با دیوار های به رنگی گرم . بهترین جا توی یک شب سرد . پالتوام را در آوردم . روی صندلی مقابلم گذاشتم . قهوه ام آماده بود . تلخ و عذاب آور .  نگاهم به دسته چکی که از جیب کتم بیرون زده بود افتاد .
به یاد چند سال قبل افتادم . موقعه ای که به دسته چک توی دست صاحب کارم خیره شده بودم .

- پسر ، اگه عاقل باشی یه روز مث من می شی . عقل مث یه توهم میمونه . همه فک می کنن که عاقلن . بعضی ها اول به پول فک می کنن و وقتی پول دار شدن ، می گن که  من عاقل بودم که پولدار شدم  ول بعضی های دیگه هستن که اول فک می کنن عاقلن و وقتی بدبخت و مفلوک می شن ، می گن که من عاقل نبودم که بدبخت شدم . همه چیز تو این دنیا یک مقابل داره . یه متضاد . البته متضادی که با هم مچ می شن . مث دندونه های شونه توی هم فرو می رن تا تمام خلل و فرج رو پر کنن . مثلا آدما . یه سری بدبخت و یه سری خوشبخت .

دسته چکم را داخل جیب پالتو فروکردم .بعد از حرف های آن مردیکه یه لیست از آرزو هایم داشتم . لیستی که هیچ وقت جایی ننوشتم و همیشه توی ذهنم بود . و اولین آرزو یه دسته چک بود .
 صدای زنگ در به صدا در آمد . خانمی با لباس های جلف . با یک نگاه تمام اعضای خانواده ی کافه را از نظر گذراند . با قدم هایی در یک خط همچو یک مانکن . او هم قهوه ی تلخ سفارش داد . درخواست گارسن و قربان .می شد رضایت را در چشمان گارسن موقعه ی رفتن ، دید ." امشبـــــــــــــــــــــ ، شبه گارسونه " خانم به طرفم برگشت . متوجه منظورم نشد . ولی گارسن مکثی کرد و بعد به راهش ادامه داد . نتوانستم نگاه طولانی خانم را تاب بیاورم . جایی بهتر از کف کافه را برای نگریستن پیدا نکردم . کف کافه ، به نحوی مضحک به شکل چوب در آمده بود . چوبی کدر و بی درخشش . ولی کفش های قرمز و براق خانم به تمام کف کافه می ارزید . کفش های ورنی و براق ، مثل کفش های ترس . مردی با کفش های ورنی و براق . ولی سیاه . مردی با نام ترس.

بعد ها یک آرزو به لیست آرزوهای ذهنی ام اضافه کردم . تمام بدبختی من و خانواده ام از زمانی شروع شد که آن مرد به خانه ی ما راه پیدا کرد . مردی با نام ترس . مردی که هیچ وقت پدر را نمی دید به جز یک مرتبه . و من می گفتم : " بابام خونه نیست . اااااااه... سرکاره . "
او هیچ وقت نتوانست پول خود را وصول کند . او آنقدر به در خانه ی مان می آمد که وقتی یک هفته از او خبری نشد ، فهمیدم که او دیگر هیچ وقت نخواهد توانست به پول خود برسد . فهمیدم که او دیگر هیچ وقت نخواهد توانست که پدرم را مثل یک سگ ، زیر مشت و لگد بگیرد . و  من هم هرگز به آرزويم.

یک شب مردی به در خانمان آمد . حدس میزدم که خودش باشد . ولی او نبود . یک مرد غریبه بود .
- پدرت هست ؟
من که نمی دانستم باید چه جوابی بدهم به داخل خانه نگاه کردم . مادر پشت در بود و پدر در توالت مخفی شده بود . همه  در پست های خود حاضر بودند . من جلوی در ، مادر پشت در و پدر داخل توالت . یک تاکتیک نظامی بود . مرد غریبه دوباره پرسید :
- پرسیدم ، پدرت خونست؟ من....من می خواستم قرضم رو بهش بدم .برو  باباتو صدا کن ....
مادر جلوی در ظاهر شد و مرد غریبه را به داخل دعوت کرد ولی مرد غریبه امتناع می کرد و می گفت ، ترجیح می دهم مضاحم نشوم و جلوی در ایشان رو ببینم . مادر داشت می گفت که برای پدر مشکلی پیش آمده و ایشان تشریف ندارن که پدر مقرر خود را ترک کرد و از گارد دفاعی خارج شد .
- شما برید تو . سلام آقا بفرمایید . با من کار داشتید ؟
صداش رو پایین تر آورد و گفت :
- مگه نمی گم برید تو ؟
پدر در رو بست و بیرون رفت و من و مادر به سرعت پشت در رفتیم و از لای در خیره شدیم .ما خیره شدیم به یک سگ . به سگی که همین طور لگد می خورد و روی زمین می غلطید . سگی که از صاحب خود کتک می خورد و زوزه نمی کشید . صاحبی با کفش های سیاه ورنی . مردی به نام ترس .

من آخرین آرزویم را داخل لیست ذهنيم نوشتم . آخرین آرزو : له کردن مرد ترس . له کردن مردی با کفش های ورنی . ولی اون مرد هرگز نتوانست پولش را دریافت کند . و آخرین آرزوی من هرگز برآورده نشد .

خانم جلف بالاخره از خیره شدن به من خسته شد. و من هم از خیره شدن به کفش های ورنی براق . از گارسن تشکر کرد .
قبل از اینکه گارسن برگردد ، گارسن را صدا کردم و شب طوفانی آرزو هایش را با سفارش یک قهوه ی تلخ عذاب آور دیگر کامل کردم .

یک بار دیگر به یاد کودکی لیست داخل ذهنم را مرور کردم . کاری که در گذشته جایگذین دعای قبل از خوابم بود . در کنار تمام آروزها یک علامت تائید بود بجز آرزوی آخر . لیستي که برای همیشه بی پایان باقی می ماند .

صدای زنگ در ، خبر از ورود عضوی دیگر از کافه را می داد . مردی قد بلند با بارنی تیره و البته کفش های ورنی .
امشب شب کفش های براق هم بود . به کفش های بی فروغ ولی گران قیمت خود نگاه کردم .
بدون نگاه به اطراف به طرف من آمد.
- ممکنه اینجا بشینم .
- بله . البته .
- ااااه... پس اگه ممکنه ...
- معذرت می خوام .
پالتوام را از روی صندلی برداشتم و بر روی صندلی خودم تنظیم کردم . مث یک چوب رختی . کاری که بیشتر شبیه یک ادعا بود . ادعای تنوع طلبی . مرد هم با بارانی همان کار را کرد .
- شب سردیه !!
- چی ؟
هنوز به کفش های براق فکر می کردم .
- گفتم که شب خیلی سردیه .
مقداری به سمت خانم جلف متماییل شد و صدایش را بلند تر کرد :
- البته که با وجود بعضی ها اینجا به نسبه گرمه .
من هم تایید کردم  .
گوشیه خانم زنگ خورد . به نظر می رسید که منتظره کسی باشد .
 گارسن در کنار میز ما ظاهر شد و قهوه ام را مقابلم گذاشت و فنجان خالی را برداشت .
- چیزی مییل دارید آقا ؟
- شما اتفاقا توی این سرما بستنی ندارید ؟
- براتون میارم قربان .
گارسن برگشت که برود ولی مرد صدایش کرد :
- نمی پرسید که بستنی با چه طعمی می خوام ؟
- ما در حال حاضر فقط یک نوع بستنی داریم . بستنی شکلاتی .
- باشه باشه . ممنون می شم .
گارسن این بار بسیار سریع روی پنجه چرخید طوری که چیزی نمانده بود فنجان بی افتد که باز مرد لب به سخن گشود .
- درسته که نپرسیدی ، ولی چیز دیگه ای میل ندارم گارسن .
گارسن با یک مکث معذرت خواهی کرد و رفت .

- من زياد آدم خوش مشربي نيستم ، ولي ظاهر شما و سكوت پر هياهوتون ، منو وسوسه مي كنه .

 اين خط رو روي صورت من مي بينيد . درست فك كرديد . اثر چاقو . نه ، اشتباه نكنيد . در واقع من خودم اينكار رو كردم ، تا همه اشتباه كنن . منظورم اينه كه اين خط كار خودم . مي بينيد تازه ي تازهست . از ديروز تا حالا ، هنوز اون چاقو توي جيبم . من اين كار رو كردم تا همه اشتباه كنن . كاري رو كه من هم انجام دادم . اشتباه . قبول داريد كه اشتباه ، يه قرارد بين آدما . در واقع چيزي كه من اسمش رو ميذارم اشتباه ، شايد از نظر شما يه كار عادي به نظر برسه .

- نمي دونم چي بگم .

- درسته . اين جمله بار بزرگي رو از رو دوشتون بر مي داره .

چند وقتي بود كه همسرم مشكوك به نظر مي رسيد . فك مي كنم با اين يه جمله ، توي ذهن شما هزاران داستان و افسانه درست شده باشه . پس بذاريد ، من داستانم رو بگم . من عاشق اينم كه ، كه به يكباره پايان داستان رو بگم .

به طرفم خم شد و با صداي خفه گفت :

- ((من اونو كشتم )) . من اونو كشتم ، چون اشتباه مي كردم . كشتمش چون كه مشكوك بود .

شايد باورت نشه ، ولي تمام داستان همين بود .

- و نمي ترسي كه....

صدايش را بالا برد و گفت :

- تو فك مي كني بعد از اين اتفاق ، برام اهميتي داره كه .....  نه ، برام هيچ اهميتي نداره . همه چيز براي من تموم شدست .

به حالت عادي خودش برگشت . تقريبا داشت مي لرزيد . خانم جلف هم صداي زنگ در را به صدا در آورد . مرد متوجه خروج منبع گرما نشد . سرش را بين دستانش گذاشته بود و از لرزش هم خبري نبود .

گارسن بستني آقا را آورد . بعد از گوشه كنايه هاي آقا ، خشك و عصبي به نظر مي رسيد . شب طوفاني اش از تلاطم افتاده بود . اگر ظرفيتش را داشتم ف يك فنجان قهوه ي ديگر سفارش مي دادم .

مرد از گارسن تشكر نكرد ولي به خود آمد و نفسي عميق كشيد . به نظر مي رسيد كه سالهاست كه ريه هايش با اكسي‍ن آشنا نيست . مقداري از سس شكلات روي بستني خورد و لب به سخن گشود :

- من اين خط رو رو صورتم انداختم تا تا همه اشتباه كنن . در واقع من به دنبال شريك جرم مي گردم . شايد پيش خود مي گويید كه بهتر بود كه من به دنبال جبران كاري كه من اسمش را اشتباه گذاشته ام ، مي بودم . ولي من هرگز نمي توانم اشتباهم را جبران كنم . 

- پس تو می خوای دیگران همون کاری بکنن که تو کردی؟ اشتباه ؟ فک می کنی اینطوری بتونی به آرامش برسی ؟ فک نمی کنی که مکنن اتفاقی مشابه همین اتفاق برای دیگران هم بیفته . و در اینصورت تو یه جورایی مقصری .

- من یه بار مقصر بوده ام . دیگه برام فرقی نمی کنه که به طور مستقیم در یه حادثه ی دیگه دخیل باشم . تو هرگز کسی رو نکشتی و احتمالا هرگز نخواهی کشت . تو هرگز نمی تونی حس و حال منو درک کنی .

- و تو تا کی می خوای به این وضعیت ادامه بدی ؟ .....تا آخر عمرت می خوای با همین فکر سر کنی ؟ مردن یه چیز واقعیه ولی باور مردن از خواب و رویا هم فراتر می ره . قبول داری که مرگی یه عاملی داره ؟ این عامل می تونه یه قلوپ آب باشه که می پره تو گلوت . آیا می شه آب رو مواخذه کرد . می شه از آب متنفر بود . تو هم یه عامل بودی . عامل مرگ عزیزترینت . به نظر من این نهایت عشق رو می رسونه ./

 - چی ؟ این که من عزیزترینم رو بکشم نشان نهایت عشقه منه ؟

- دقیقا . اگه تو عاشقش نبودی هرگز چنین اتفاقی نمی افتاد . ضمنا تو نباید خودش رو به عنوان  یکی از عوامل اصلی کنار بذاری . بالاخره خودش شرایطی رو فراهم کرد تا این اتفاق بیفته .

می دانستم که چرت و پرت می گوییم . ولی وقتی آرامش حاصل از گفتو گویمان را در چهره اش می دیدم دلیلی برای پایان دادن به این بحث مزخرف نداشتم .

صدای زنگ در همین طور به صدا در می آمد تا اینکه جز ما و چند فنجان و ظرف چیزی باقی نماند .

گارسن صورت حسابمان را یکجا آورد . هیچکدام به این موضوع اعتراضی نکردیم . مرد بلند شد و بارانی اش  را پوشید و از جیب آن کیف پول خود را درآورد و صورت حساب را  پرداخت نمود . حتی یک تعارف کوچولو هم برای پرداخت صورتحساب نکردم . نگاه گارسن می گفت که یا با زبان خوش بیرون می روید یا ....

مرد دستش را به طرفم دراز کزد . از جایم بلند شدم و دستش را بدون هیچ حرفی به گرمی فشردم .

- همیشه فک می کردم که از ظاهر افراد می شه همه چیز رو فهمید ولی یک روز فهمیدم که اینطور نیست . فک می کردم که این یک شعار بی خوده . ولی در مورده تو مطمئنم .

- ممنون که مطمئنید .

گارسن هنوز پول را از روی میز بر نداشته بود و داشت و بروبر ما رو نگاه می کرد . با مکث ما متوجه شد و سرش به کارش گرم شد . تنها آخرین قدم مرد را دیدم که از کافه خارج می شد . برق کفش هایش از خود نور روشن تر بود  . این یعنی نقض تمام قوانین . از کلاسیک گرفته تا نسبیت .

من هم  پالتویم را با تمام ملایمت پوشیدم . هنوز از در خارج نشده سوز باد چشمانم را سوزاند . خیابان خیلی تاریک بود مثل زمستان . مرد را جلوی خودم می دیدم . حدود ده قدم با من فاصله داشت . بی اراده سرعتم را زیاد کردم . چاقویش را در آورد . این بار زخم بزرگتری روی خودش انداخت . سه ضربه توی شکم . از پس کوچه در آمد . به اطرافم نگاه کردم و به راهم ادامه دادم . چاقویش را درون جیبم گذاشتم . راست می گفت که زخمش تازهی تازه است و هنوز چاقویش درون جیبش است . ولی کفش هایش درون جیبم جا نمی شد .

حالا به آخرین آرزویم نزدیکتر شده بودم .

بعد از ظهر فردای آنروز در خیابان گشت می زدم . زمستان بود و بوتیک نسبتا خلوت . به خدمت دو تای دیگر رسیدم و دو جفت کفش براق دیگر در جاکفشی درون انبار جا دادم . تا دو هفتهی بعد جاکفشی پره پر بود .

چاقو رنگارنگ شده بود . با سلول های دوازده نفر . وقتی آخرین کفش را سر جایش گذاشتم تازه فهمیدم که این آخریش بود . چاقو هنوز توی جیبم بود .

جسد های بدون کفش وحشت تمام مردم را برانگیخته بود . شاید عامل ورشکستگی چند کفاشی من بودم . مردم از خرید کفش به وحشت می افتادند .

چراغ انبار را خاموش کردم . به یاد آن شب کزایی افتادم . به یاد سگ بدبخت افتادم . تازه یادم افتاد که تمام گزینه ها تیک خورده اند . اصولا معتقدم که زنگی انسان بدون آرزو مزخرفتر از خوردن نوشابه به همراه دوغ است . کفش هایم را در آوردم و با یک جفت کفش براق با همان سایز معاوضه کردم . حالا من آخرین نفر بودم . حالا چاقو دوازده رنگ بود .

توسط دوست خوبم بهزاد




مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید